X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

(برگرفته از کتاب بالهایت را کجا جا گذاشته ای )

1386/01/27 ساعت 09:18 ب.ظ

 

میخواستند سرش را ببرند . خودش این را می دانست .

 او معنی کاسه ی آب و چاقو را میفهمید .

با مادرش هم همین کار را کردند . آبش دادند و سرش را بریدند .

ترسیده بود . گردنش را گرفته بودند و میکشیدند .

قلب قرمزش تند تند میزد .

کمک می خواست . فریاد میزد و صدایش تا آسمان هفتم بالا می رفت .

خدا فرشته ای فرستاد تا گوسفند بی تاب را آرام کند .

فرشته آمد و نوازشش کرد و گفت : « چقدر قشنگ است این که قرار است

خودت را ببخشی تا زندگی باز هم ادامه پیدا کند .

آدم ها سپاسگزار تو اند .

قوت قدم هایشان از توست . تاب و توانشان هم .

تو به قلب هایشان کمک می کنی تا بهتر بتپد .

قلب هایی که می توانند عشق بورزند .

 پس مرگ تو ، به عشق کمک می کند .

 تو کمک می کنی تا آدم امانت بزرگی را که خدا

بر شانه های کوچکش گذاشته بر دوش کشد .

تو و گندم و نور ، تو و پرنده و درخت همه کمک می کنید

 تا این چرخ بچرخد ، چرخی که نام آن زندگیست .»

گوسفند آرام شد و اجازه داد تا چاقو گلویش را ببوسد .

 او قطره قطره بر خاک چکید ، اما هر قطره اش خشنود بود ،

زیرا  به عشق ، به زندگی کمک کرده بود .