-
[ بدون عنوان ]
1385/03/08 23:27
بارانی باید ؛ تا رنگین کمانی برآید ...
-
زندگی
1385/03/04 23:35
یک شاخه گل جعبه ای شیرینی یک سینی پر از چای لحظه های پر التهاب لبخندی از رضایت دو حلقه زرین کلام تصدیق نگاهی آشنا شب با هم یکی شدن انتظار و انتظار صدای فریاد زن لبخند مرد از شادی پدر شدن روزهای تلاش شبهای دلواپسی از آینده تیک تاک ساعت برگه های کنده شده تقویم دست های پینه بسته مرد موهای سفید شده زن دندانهای عاریه نیمکت...
-
روزگار
1385/03/01 22:45
روزگار ، باز داری چوب لای چرخم میذاری روزگار باز داری سر به سر اوقات تلخم میذاری روزگار این دفعه وا نمیدم یا باید حق و حسابم رو بدی یا به این مفتی بهت راه نمیدم میدونی که ایندفعه بدجوری دلتنگ و دارم خودم و به زور و ضرب آبرو میکشم با دنگ و فنگم ، لی و لی و با آب و رنگم ، هی و هی و بایر قشنگم کی و کی که وابده که واندم...
-
مارکوت بیگل
1385/02/30 18:38
بی اعتمادی در خود بزرگ بینی است و ترس ، قفل غرور است و فقر ستون و دیوارهای زندان ماست که خود را در آن حبس کرده ایم و از ترک ها و شکاف هایش آرزوها را بو میکشیم آزادی و پذیرفته شدن را تو و من شهامت آغاز را داشتیم تا قفل ها را باز کنیم خود را رها سازیم میشناسم این موهبت را که اجازه دارم خود را رها کنم و نه اینکه خود را...
-
آدینه انتظار
1385/02/28 13:07
خبر آمد خبری در راه است سر خوش آن دل که از او آگاه است شاید این جمعه بیاید ، شاید پرده از چهره گشاید شاید ( مرحوم آغاسی )
-
[ بدون عنوان ]
1385/02/27 16:14
پرواز اعتماد را با یکدگر تجربه کنیم وگرنه میشکنیم بالهای دوستیمان را
-
عشق ورزیدن
1385/02/26 19:26
عشق خود را نثار کسانی کنید که با شما در تعارض و تخاصمند . عشق ورزیدن به کسانی که شیرین و نازنین و دوست داشتنی اند ، کار آسانی ست . برای اینکه عمق عشق را در قلب خود بیازمایید ، ببینید که چقدر آنان را تحملشان برایتان دشوار است ، دوست دارید . ( وین دایر )
-
[ بدون عنوان ]
1385/02/25 23:46
من این ضیافت مشکوک را باور نمیکنم باور نکن ای رفیق موافق به اتحاد بی دلیل سنگ و شیشه و قاب پنجره شک کن باور نکن ای رفیق موافق ...
-
من کیستم ؟
1385/02/24 18:00
من کیستم ؟ شاید انسانی که می بایست خلیفه خدا روی زمین باشد یا شیطانی هستم که از درگاه عبودیت خدا رانده شده من ترکیبی هستم از دفتر سپید و سیاه روزگار تجمعی از لبخند و اشک یا شاید هم بسان همان گورخری که نمیداند سیاه است با خط های سفید یا سفید است با خط های سیاه نمیدانم من سرشارم از تضادها از سپاس و ناسپاسی ها از تیرگی...
-
[ بدون عنوان ]
1385/02/19 19:06
تا خدا بنده نواز است به خلقم چه نیاز ؟ میکشم ناز یکی تا به همه ناز کنم .
-
تو را سپاس
1385/02/16 17:49
او چشمهایش نابیناست نمیبیند هیچ چیز را نمیبیند یک تاریکی مطلق ؛ سیاهی مخوف یک حجم خالی مطلق و من با چشمهایم میبینم میبینم چشمهای نگران و مشتاق مادرم را من با چشمهایم میبینم چهره متبسم کودکی را وقتی به رویم لبخند میزند من با چشمهایم میبینم سر سبزی را ؛ گلها را ؛ و بهار را او زبانش گنگ و قاصر است سخن گفتن نمیتواند همیشه...
-
اینجا سرد سرد است ...
1385/02/10 16:37
صبح است و من در بستر گرم خویش آرام گرفته ام او میرود ، بی آنکه نگاهمان یکدیگر را جستجو کند او میرود ؛ من در افکار خویش و او سرگرم کار خود تلاشش به تکه نانی بدل میشود که شب با بی تفاوتی در دهانم خورد می شوند شب می آید و او هم او خسته از کار خود و من خسته از افکار خود سلامی سرد و از روی عادت بی آنکه نگاهمان یکدیگر را...
-
خیام
1385/02/06 23:32
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه پر کن قدح باده که معلومم نیست این دم که فرو برم برآرم یا نه
-
اختیار
1385/02/05 23:39
تا به کی مبپرسی از بود و نبود جز ملال انگیختن آخر چه سود چند مبپرسی زجبر و اختیار اختیار آن به که باشد دست یار ...
-
خدایا
1385/02/04 21:42
خدایا به من آرامشی ده تا بپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که میتوانم تغیر دهم بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم مرا فهم ده تا متوقع نباشم که دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند ( جبران خلیل جبران )
-
[ بدون عنوان ]
1385/02/04 13:54
« از درون سیه توست جهان چون دوزخ دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت » ( متشکرم از کسی که این بیت رو برام کامنت گذاشت )
-
[ بدون عنوان ]
1385/02/03 14:49
تلاش برای رها شدن رهایی از هر آنچه مارا به سوی آینده ای زیبا منع میکند حس پروازی دوباره به سوی آسمانی آبی تر باید آبی اندیشید و ابرهای تیره بارانزا را به دست طلوع صبح فردا سپرد باید از روزنه های اندکی که هنوز بر صورتمان میتابد خورشیدی تازه ساخت خورشیدی برای گرم شدن برای جوانه زدن برای شگفتن خدایا ؛ همراهی ام کن و...
-
رفته که رفته
1385/02/01 13:05
هی نشین غصه نخور رفته که رفته اگه دوست داشت نمیرفت اونکه رفته هی نشین چشم به راه رفته که رفته اگه عاشق بود نمیرفت اونکه رفته بیخیالش مگه چند سال تو جوونی بیخیالش مگه چند سال تو میمونی بی خیالش اینا رسم روزگاره همشون کار خداست حکمتی داره
-
دست و پایم خسته
1385/01/31 23:13
مردمانی هستند روزشان همچون شب « چشمهاشان معلول راهشان پیدا نیست » چشمهایم اما تیز بین ، بیناتر لحظه هایم گنگ گنگ راه من بی راه تر دیده ام بینا ، لیک راه بر من بسته همچنان خاموشم دست و پایم خسته
-
بنده - خدا نمیشود
1385/01/29 23:31
بیا ببین که مرگ هم ، حریف ما نمیشود ببین که قامت من از حادثه تا نمیشود تو نیستی خدای من ، من و تو هر دو بنده ایم فریب سروری مخور، بنده ، خدا نمیشود هزار تیر حادثه ، کمین گرفته در کمان ولی اگر نخواهد او ، یکی رها نمیشود وعده خوش بختی من ، به خواب مانده تا ابد گناه زنده بودنم که بی جزا نمیشود ( اردلان سر افراز )
-
[ بدون عنوان ]
1385/01/24 15:08
خدایا سرای محبت کجاست ؟ من آواره ام شهر الفت کجاست ؟
-
پیله های تردید...
1385/01/23 15:23
درون پیله های تردید گرفتار شده ام چنانکه رها شدن نمیتوانم میگویند پیله قرارگاه تکامل است برای پروانه شدن اما در این پیله پر پریدن نمی یابم میدانم این پیله های ضمخت و محکم تردید گورستان تمام آرزوهایم خواهد بود ...
-
[ بدون عنوان ]
1385/01/21 19:23
چاره این است و ندارم به از این رای دگر که دهم جای دگر دل به دلارای دگر چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر ! کاش میشد اینطوری بود ...
-
[ بدون عنوان ]
1385/01/17 14:06
و خدایی که در این نزدیکیست
-
[ بدون عنوان ]
1385/01/13 00:29
مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود دل من سخت شکست وچه زشت به من و سادگی ام خندیدی به من و عشقی پاک که پراز یاد تو بود و به یک قلب یتیم که خیالم میگفت تا ابد مال تو بود برو تا راحتتر تکه های دل خود را ارام سرهم بند زنم (نقل از یک سایت ادبی )
-
[ بدون عنوان ]
1385/01/13 00:10
در این سرای بی کسی کسی به در نمیزند
-
[ بدون عنوان ]
1385/01/11 23:55
خورشید را بگو ؛ تابشی دوباره آغاز کند چرا که میخواهم تا همیشه مهتابی بمانم
-
گناه از که بود؟
1385/01/11 00:57
میتوان آیا ؟ باید توانست پیکره هامان را باید با لبخند تراشید و من پیکره ای خواهم شد با تبسمی گنگ .... نیمدانم گناه از لبخند من بود یا از پیکره تراش ؟
-
[ بدون عنوان ]
1385/01/09 10:08
خدا را در فراخی خوان و در عیش و تن آسانی نه چون کارت به تنگ افتد خدا از جان و دل خوانی
-
[ بدون عنوان ]
1385/01/08 23:58
آدم ها مثل هندی ها روی زمین راه میروند ، با یک سبد در جلو و یک سبد در پشت . در سبد جلو صفات نیک مان را میگذاریم . در سبد پشتی عیبهایمان را . به همین دلیل در روزهای زندگی ، چشممان را بر صفات نیک خود میدوزیم و فشارها را در سینه مان حبس میکنیم . در همین زمان بی رحمانه در پشت سر همسفرانمان که پیش روی ما حرکت میکنند ،...