-
هر چه با یاران وفا ...
1384/09/28 20:47
هرچه بینا چشم ، رنج آشنایی بیشتر هرچه سوزان عشق ، درد بی وفایی بیشتر هر چه جان کاهیده تر ، نزدیک تر پایان عمر هر چه دل رنجیده تر ، سوز جدایی بیشتر هرچه صاحبدل فزون ، برگشته اقبالی فزون هرچه سر آزاده تر ، افتاده پایی بیشتر هرچه دل رنجیده تر ، زندان هستی تنگتر هر چه تن شایسته تر ، شوق رهایی بیشتر هرچه دانش بیشتر ،...
-
از سرما میگریزم
1384/09/27 22:34
زمستان در راه است فصل سرما فصل سرد شدن زمستان فصل فریب است زمستان که میشود گدای محله ما از همیشه بی نصیب تر میماند هیچ کس حاضر نمیشود دستانش را از جیب پالتویش بیرون آورد یا حتی شیشه ماشین خود را برای تقدیم سکه ای بی ارزش پائین بکشد زمستان فصل بی رحمیست ! زمستان که میشود همه سر در گریبان خود فرو میبرند تا سرما را حس...
-
خدایا تو چگونه زیستن را به من بیاموز ...
1384/09/23 20:15
فضا از عطر اقاقی پر زمین از بوی علفهای نمناک سرشار و آسمان از صداقت آبی چه کسی میداند چه کسی میتواند زمان را معنا کند در این عصر سنگ و سیمان ؛ چه کس میتواند واژه دوست را حس کند ؟ در این کره ء پر از نیرنگ و ریا چه کس صداقت را معنا میکند ؟ خدایا : به مردمانت بیاموز که زندگی از عاطفه خالی نیست به مردمانت بیاموز که در...
-
[ بدون عنوان ]
1384/09/22 16:39
دستی که زخم میزند ناپیداست زخم اما عریان تر از طلوع آینه در روز است شاید تن به تیغ دوست سپردن راهی به سوی توست ... دوستی دیگر ؛ دستی دیگر ؛ و زخمی دیگر ...
-
[ بدون عنوان ]
1384/09/21 23:42
میخواهم آب شوم در گستره افق آنجا که دریا به آخر میرسد و آسمان آغاز میشود میخواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم... ( مارکوت بیکل )
-
قصه ما دروغ بود ...
1384/09/17 20:03
وقت خواب فرا رسیده مادر مانند همیشه قصه ای را برایم زمزمه میکند چه قصه زیبایی همیشه قصه های مادر پر از رویا و خیالات است شنل قرمزی ... بند انگشتی ... حسنی که هنوز از حمام بیزار است سیندرلا و ماجرای کفشش و باز امشب شنگول و منگول مانند شبهای قبل فریب گرگ را خوردند مادر میگوید و من مست داستان شیرین او میشوم نمیدانم چرا...
-
دنیای کودکی
1384/09/14 14:54
گاهی زمان چقدر خفه کننده است به خود می آییی میبینی هیچ کسی نمانده تا بتوانی سر به روی شانه هایش بگذاری و اشک هایت را رها کنی تا به خود می آییی میبینی تنها تو مانده ای و یک دنیا دلتنگی و شکایت من در این هنگامه ها به کاغذ و قلم پناه میبرم تنها تکیه گاه من در سخت ترین لحظات زندگی کاغذی که تا میشود کاغذی که میتواند پاره...
-
بلیط بخت آزمایی
1384/09/12 19:03
حوصله ام حسابی سر رفته . هرچی توی این اتاق می گردم هیچ چیزی پیدا نمیشه تا بتونه چند دقیقه سرمو گرم کنه. بی اختیار میرم به سمت لباسام .آره بهتره بزنم بیرون. اینطوری شاید بهتر باشه . خیابون مثل همیشه شلوغه .هدفی ندارم ، دستامو میکنم تو جیبام . دستم به یه تیکه کاغذ می خوره . درش می آرم . هان ! یادم اومد . هفته پیش که...