X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

دکتر شریعتی

1386/02/06 ساعت 11:07 ق.ظ

 در آستانهء مسجد الحرامی ، اینک،کعبه در برابرت !

یک صحن وسیع ، و در وسط ، یک مکعب خالی و دیگر هیچ !

ناگهان بر خود می لرزی ! حیرت ، شگفتی !

اینجا ... هیچکس نیست ، اینجا ... هیچ چیز نیست ... حتی چیزی برای تماشا !

یک اتاق خالی ! همین !

احساست بر روی پلی قرار می گیرد از مو باریکتر ،

 از لبه شمشیر برنده تر !

 قبله ایمان ما ، عشق ما ، نماز ما ، حیات ما و مرگ ما همین است ؟

 سنگهای سیاه و خشن و تیره رنگی بر روی هم چیده و جرزش را با گچ، ناهموار و ناشیانه بند کشی کرده و دیگر هیچ!

ناگهان تردید یک سقوط درجانت می دود !

اینجا کجاست ؟ به کجا آمده ام ؟

 قصر را می فهمم : زیبایی یک معماری هنر مندانه !

معبد را می فهمم : شکوه قدسی و سکوت روحانی

در زیر سقف های پر جلال و سراپا زیبایی و هنر !

آرامگاه را می فهمم : مدفن یک شخصیت بزرگ ، یک قرمان ، نابغه ، پیامبر ، امام ...!

اما این...؟ در وسط میدانی سرباز ، یک اتاق خالی !

نه معماری،  نه هنر  ، نه کتیبه ، نه کاشی ، نه گچ بری ، نه ...

حتی ضریح پیامبری ، امامی ، مرقد مطهری ،

مدفن بزرگی ... که زیارت کنم  ، که او را به یاد آرم ،

 که به سراغ او آمده باشم ، که احساسم به نقطه ای ،

چهره ای ، واقعیتی ، عینیتی ،

بالاخره کسی ، چیزی ، جایی ،تعلق گیرد ،

 بنشیند ، پیوند گیرد .

اینجا هیچ چیز نیست ،

 هیچ کس نیست .

نا گهان می فهمی که چه خوب !

چه خوب که هیچکس نیست، هیچ چیز نیست ،

هیچ پدیده ای احساست را به خود نمی گیرد .

ناگهان احساس می کنی که کعبه یک بام است ،

بام پرواز ، احساست ناگهان کعبه را رها می کند

و پر می گشاید و آنگاه " مطلق" را احساس می کنی !

 " ابدیت " را احساس می کنی .

آنچه را که هر گز در زندگی تکه تکه ات ،

در جهان نسبی ات نمی توانی پیدا کنی ،

نمی توانی احساس کنی ، فقط می توانی فلسفه ببافی ،

 اینجاست که می توانی ببینی ، مطلق را ، ابدیت را ، بی سویی را

                                                     " او"   را... . *