X
تبلیغات
رایتل

قصه ما دروغ بود ...

1384/09/17 ساعت 08:03 ب.ظ

وقت خواب فرا رسیده

مادر مانند همیشه قصه ای را برایم زمزمه میکند

چه قصه زیبایی

همیشه قصه های مادر پر از رویا و خیالات است

شنل قرمزی ...

بند انگشتی ...

حسنی  که هنوز از حمام بیزار است

 سیندرلا و ماجرای کفشش

 و باز امشب  شنگول و منگول مانند شبهای قبل فریب گرگ را خوردند

مادر میگوید و من مست داستان شیرین او میشوم

نمیدانم چرا درست در زمانی که دوست دارم آسوده بخوابم مادر  همه چیز را با یک جمله خراب میکند

« بالا رفتیم ماست بود .... پایین اومدیم دوغ بود ... قصه ما دروغ بود ....»

دروغ

دروغ

دروغ

و باز هم دروغ

خدایا ؛ همه چیز با این جمله رنگ میبازد

دیگر نمتوانم بخوابم

دیگر نمیتوانم آسوده باشم

مادر همه چیز را با همین جمله معنا کرد

مادر همه شیرینی قصه هایش را با همین جمله تلخ میکند

مادر نمیداند من چقدر از دروغ بیزارم

زندگی ما مانند این داستان هاست

چه بالا و چه پایین آخر قصه کلاغ به خانه اش نمیرسد

کلاغ هیچ وقت به خانه اش نمیرسد  

چقدر دلم برای آن کلاغ میسوزد

تصمیم گرفته ام یک شب وقتی مادر خوابیده است کلاغ را به منزلش برسانم

  اینجا همه چیز دست مادر است

او قصه میسازد

و هر شکلی که بخواهد داستان را تمام میکند

و من فقط مجبورم گوش کنم   

گریه های من اثری ندارند

با گریه های من نه پایین قصه از دوغ بودن رها میشود نه کلاغ به منزلش میرسد

و بیچاره شنگول و منگول که هر شب مجبور میشوند فریب بخورند و در را به روی گرگ باز کنند !

میدانم یک شب شنگول و  منگول در خواب یقه ء  من را میگیرند !

وای  اگر روزی آن جوجه اردک زشت را در حوض خانه بیابم به من چه خواهد گفت ؟!

بیچاره حسنی .

یک شب در خواب به من گفت که آن روز اصلا حوصله حمام رفتن نداشته و ناخن هایش را هم برای نواختن ساز بلند کرده بوده !

تقصیر  من است که زود نمیخوابم و مادر مجبور میشود هر شب اشتباهات شخصیت های داستان را برایم تکرار کند تا من به خیال اینکه چقدر میفهمم (!) کم کم به خواب بروم

وای بر من !

 و باز صدای مادر :

 بالا رفتیم ماست بود ....

                               پایین اومدیم دوغ بود

                                             قصه ما دروغ  بود ...

 

دروغ بود ...

دروغ بود ...

دروغ بود ...

دروغ بود ...

دروغ بود ...