X
تبلیغات
رایتل

دنیای کودکی

1384/09/14 ساعت 02:54 ب.ظ

 

گاهی زمان چقدر خفه کننده است

به خود می آییی میبینی هیچ کسی نمانده تا بتوانی سر به روی شانه هایش بگذاری و اشک هایت را رها کنی

تا به خود می آییی میبینی تنها تو مانده ای و یک دنیا دلتنگی و شکایت

من در این هنگامه ها به کاغذ و قلم پناه میبرم

تنها تکیه گاه من در سخت ترین لحظات زندگی

کاغذی که تا میشود

کاغذی که میتواند پاره شود

میتواند خیس شود

میتواند بسوزد ....

و تنها شنونده همین است

تنها شنونده ای که از گوش دادن به دلتنگی هایم خسته نمیشود

بچه که بودم همیشه دوست داشتم زودتر بزرگ شوم

دوست داشتم روزی برسد تا بتوانم تنها از عرض خیابان عبور کنم بدون دستهای یک بزرگتر

بچه که بودم دوست داشتم خودم تنها زنبیلی بردارم و به خرید بروم و خودم برای رنگ لباسم خود نظر بدهم

خودم تنها به خانه دوستانم سر بزنم

دوست داشتم خودم تنها

خودم تنها

خودم تنها ....

و حالا که بزرگتر شده ام (!)

از اینهمه تنهایی میگریزم

حالا که بزرگتر شده ام دستانی را تمنا میکنم که مرا از عرض جاده زندگی سالم به آنطرف برساند

دستی که مرا همراهی کند  

حالا که بزرگتر شده ام دوست دارم کسی کنارم باشد تا به من بگوید که چه رنگی مرا زیباتر میکند

حالا که بزرگتر شده ام راه خانه دوست را گم کرده ام

حالا که بزرگتر شده ام دریافتم که زنبیل زندگی ام از نامردی ها پر شده

از بی وفایی ها

از دلتنگی ها

چقدر تفاوت است بین دنیای امروز با گذشته ها

در دستان پیر مرد عصا و در دستان کودک نخ نازک یک بادبادک

و چه شبیه است بازیهای کودکی با بازیهای امروز دنیا

تازه میفهمم که در کودکی چه چیزهایی را باید می آموختم ولی یاد نگرفتم

بازی بالا بلندی را یادت هست ؟

از میان دوستان یکی گرگ میشود و تو از ترس اینکه مبادا دست گرگ به  دستت بخورد به جایی بلند تر از سطح زمین پناه میبردی

و آنوقت گرگ هم اگر مهربان بود جاده خدا میداد تا عبور کنی

و امروز هم هنوز این بازی ادامه دارد

و امروز هم کسی از دوستانت گرگ میشود

با این تفاوت که امروز اگر کسی گرگ شد یک گرگ واقعی است

که با اشارتی تو را هم همچون خویش گرگ میکند تا تو هم دیگران را .

امروز دیگر از جاده خدا خبری نیست

و تو باید با تمام قوا از ترس از دست دادن انسانیتت به جایی بلند پناه ببری

یادت هست میخواندند و میخواندیم :  « اگر به گل  دست بزنی , شاپره نیشت میزنه ...»

و میخواندیم ولی نمی فهمیدیم

و امروز میفهمیم که شاپره بدجوری نیشمان زده .

یادت هست همیشه از ما میپرسیدند که مادر را بیشتر دوست میداریم یا پدر را .

و نمیدانستیم با این سوال سخت چه درسی در انتظارمان بود

و امروز دانستیم که باید بین ...

چه دنیایی است کودکی

و چه سخت است که از دنیای کودکان بیرون بیایی ولی هنوز سادگی آن دوران در درونت مانده باشد

و چه سخت است که بزرگ شوی ولی دلت همچنان صادق و ساده بماند

دنیای بزرگترها دنیای فریب است و دورنگی

دنیای زشتی است دنیای ما آدم بزرگ ها !

دلم برای کودکی ام تنگ است !